سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران

دو سالگی

 سلام

دوسال از روزی که خدا زهرای عزیز را به ما هدیه داد گذشت. بله زهرای عزیز ما دوساله شد. از خدا بخاطر این نعمت زیبا تشکر می کنیم و امیدواریم خدا همیشه حافظ او و ما همه شما باشه. آرزوی قلبی ما اینه که اون شیعه واقعی اهل بیت و از یاران امام زمان (عج) باشه.

زهرا رو چند روز بردم روضه. باباش ازش می پرسه زهرا خانما تو روزه چی کار می کردن؟ میگه دعا می خوندن. میگه دیگه چی کار می کردن؟ میگه اللهم صل علی می خوندن. گاهی اوقات هم صلوات رو کامل می گه البته "محمد" اول رو نمیگه.

تقریبا الان کامل حرف می زنه و نه تنها جملات ما را تکرار می کنه بلکه می تونه خواسته خودش رو هم بیان کنه. الان تو موقعیتیه که همه چیز رو مال خودش می دونه و مرتب میگه "این مال منه". ما هم به حس مالکیت اون احترام میگذاریم.

الان سوره های توحید، کوثر و حمد رو دست و پاشکسته می تونه بخونه. استعداد خیلی خوبی در به خاطر سپردن داره بخصوص دعاها و قران و اذان را خیلی خوب تشخیص می ده و تا می شنوه دنبال مکنه و میگه.

الان می تونه با لمس صفحه موبایل و تبلت باهاشون کار کنه. مرتب از ما حسنی و نی نی  میخواد. تازه یه ورژن جدید از حسنی گیر آوردیم که فقط اونو میخواد و وقتی میخوایم براش بذاریم می گه "اون یکیو نه" یعنی قدیمیه رو نمی خواد.

دیروز بعنوان هدیه تولدش یه دوچرخه براش خریدیم که خیلی دوستش داره و می تونه سوار بشه ولی هنوز نمیدونه چجوری باید حرکتش بده. البته جشنی در کار نیست چون ایام عزای اباعبدالله است. ان شا... بعداً. از همه کسانی هم که تولدش رو تبریک گفتند تشکر می کنیم.



      

رمضان مبارک

سلام به همه

همه خوبید که؟ 

ما که یک بار اومدیم آپ کنیم و کلی مطلب نوشتیم و آپ نشد. آخه تو راه دزفول بودیم و داشتم با تبلت و اینترنت 4?

استفاده می کردم ولی انگار تو مسیرجواب نمی داد.  با خودم گفتم حالا اینجا یه مطلب بزنم تو سایت زهرا بعد از این همه مدت ولی نشد.

خوب بعضی ها رو دیدید که همیشه وقت ندارند. برا من که همیشه سوال بوده چرا وقت ندارن و از خودم می پرسم چه کار می کنن که وقت ندارن به نظر من آدمی که همش میگه وقت ندارم یه جای کارش می لنگه یا الکی میگه یعنی داره بهونه میاره یا باید تو زندگیش تجدید نظر کنه آخه خسته نمیشی،اینقدر بگی وقت نداری یعنی باید به این فکر کنی که برا تو وقت نداره و داره به زبان بی زبانی میگه بابا دست از سرم بردار.

خوب بگذریم. اینا رو نوشتم چون نمی خواستم بگم وقت نکردم بیام مطلب بزنم و بگم به هر حال تنبلی هم بوده. لابد زهرا خانم بزرگ که شد می خواد بیاد خر ما رو بچسبه که چرا تو این مدت هیچی ننوشتید:-P

خداییش تا وقتی خودم بچه دار نشده بودم نمی فهمیدم بچه چقدر زحمت داره. اینقدر بچه دور و ورم دیده بودم که نگو.  همه خواهر و برادرهامذبچه داشتند و من حسابی بچه دیده بودم و به هر حال می دونستم تا حدی بچه چیه اما خداییش تا خودت بچه دار نشی و نیوفتی توش لمس نمیکنی. اولش که زهرا به ثنیا اومد فکر می کردم بچه بیشتر کار داره و به همین خاطر زیاد اذیت نشدم اما بعد از اینکه به چهار. دست و پا افتاد و علی الخصوص از وقتی که راه افتاد عملا زندگی ما مخصوص شده فقط زهرا یعنی اختصاصی زهرا و هیچ کاری دیگه نمی تونی بکنی نه اینکه وقت نکنی نه خانم نمیذاره یعنی اگه مند یه روز تا قبل از. اینکه خانم بیدار نشده از خواب کارهام رو نکردم که دیگه هیچی اون روز بیچاره دیگه و تقریبا پدر ت رو در میاره تا کارهات رو انجام بدی. به خاطر همینه که همش به هر کی که داره بچه دار میشه میگم الان تا میتونی استراحت کن تا برای بعدا انرژی داشته باشی. 

البته شاید یکی از دلایلی که زهرا اینقدر وقت ما رو میگیره نوع زندگی ما هم باشه و اون تنهایی و دور از خانواده بودن باشه که به هر حال برای ما و زهرا در کنار اون ها بودن وجود نداره مگر وقتی به عنوان مسافرت بری پیششون و اون هم چند ماه یک بار تفاق می افته و تمام این هت رو تا حدی که می تونیم ما باید براش پر کنیم. 

در یک مطلب مفصل از دانشجو بودن خودم و درس خواندن با زهرا حتما می نویسم. اما تا قبل از اینک. به آخر ترم برسیم و سر من حسابی شلوغ بشه زهرا رو هر روز پارک می بردم و حسابی بش خوش میگذشت همچی سرسره بازی میکرد که نگو. خانم بازی می کرد و من همش باید چها چشمی مواظبش بودم چون از همه کوچک تر بود و باید مواظبت می کردی که بقیه نندازنش. بعضی وقتها هم که بچه ها رو نگاه می کرد و البته بعضی وقتها انگار باشون مسابقه میداد جدی میگم واقعا باشون مسابقه میداد. اینقدر می بردمش پارک که از خونه که میومدیم بیرون و بش می گفتم زهرا کجا می خوای بری میگفت پارک.  خلاصه از وقتی دیگه آخر ترم شد و کلاس های من دیگه زیاد شد و یه مقدار کلاس حضوری داشتم از طرفی دو روز تو هفته هم کلاس فن ترجمه می رفتم دیگه خیلی وقت نکردم زهرا روببرم پارک. آها یادم رفت بگم که زهرا. ازچه سرسره هایی بالا رفته مثلا یه 20 تا پله. داشتند و ما از پایین نگاه می کردیم وحشت می کردیم ولی جیغ می زد و می گفت باید بزارید برم. حالا من دنبالش می رفتم ولی خودم می ترسیدم ولی می گفت باید بزارید برم. یا سرسره های پیچی رو که خیلی دوست داره. 

در هر حال حسابی با خانم خانما مشغولیم 



      

از ریختن فقط داره خارج میشه

سلام

خوب نمی خوام زیاد طولانی بنویسم

الان زهرا داره تغییراتی می کنه که به نظرم خوبه و از این ریخت و پاشی خارج میشه.

الان فقط وسایل رو نمی ریزه بیرون و گاهی وقتا می خواد که اونا رو سرجاشون بذاره مثلا وقتی ماژیک ها رو از تو جعبه می ریزه بیرون می خواد دوباره بذاره سر جاشون البته اینم بازی شه و هنوز میلش به ریخت و پاش بیشتره

یا وقتی غذا می خوره و دستش کثیف می شه بدش میاد یا رو لباسش می ریزه هر چند وقتی می خوای  لباساشو عوض کنی هنوز جیغ ویغ می کنه.

یه تغییر یا مزه دیگه اش اینه که فهمیده بعضی وقتا اگه نمی تونه دری رو که توی شیشه یا بطری میره به طور معمول ببنده یعنی در رو ببره اول. عکس کار رو انجام میده یعنی وسیله یعنی بطری یا شیشه رو به سمت در می بره

در هر حال از اینکه می بینم روحیه تلاش و پیگیری خوبی داره و مشکلاتش رو می خواد حل کنه خوشحالم.

در ضمن وقتی میره پارک کامل سرسره بازی می کنه یعنی خودش از پله ها می ره بالا بعد سر می خوره میاد پایین جالب اینجاست که دو طرفه هم سر می خوره یعنی هم صورت رو به بالا و هم برعکس. تازه می خواد از قسمت سرسره اش هم برعکسی خودش رو بکشه بالا. حالا کسی نیست بش بگه بذار خوب اینا رو یاد بگیری بعد از این بامبولا در بیار.

خوب بود؟



      

من و زهرا 93/11/6

به نام خدا

سلام به همه

همه که خوبن ان شالله.

این قدر این جا عکس و فیلم نذاشتیم. که دیگه از این طرف و اون طرف صدا میاد که چرا عکس نمی ذارید یا بعضی ها هم که کلا ناامید شدن  و فکر می کنن که دیگه فراموش کردیم. فراموش نکردیم

من مادر هر روز صبح تقریا ساعت 6 صبح از خواب بیدار می شم و میگم تا زهرا خوابه به کارام برسم و شروع می کنم به انجام کارها. از کارهای آشپزخونه گرفته غذا درست کردن و این چیزها تا جمع کردن ریخت و پاش هایی که هنر زهراست.  یعنی هر روز که بیدار می شم با صحنه به هم ریختگی خونه مواجه می شم . خیلی جالبه که همیشه هم دارم جمع می کنم ولی همیشه هم خونه به هم ریخته است و خوب هزینه آزادی دادن به زهرا رو داریم می دیم. هزینه خستگی شدید من که تقریا شب از خستگی بیهوش می شم. البته کاملا راضی هستم. به هر جال من برای رفتارها و کارهایی که برا زهرا انجام میدم مطالعه می کنم و خدا رو شکر تا الان راضی بودم و نتیجه گرفتم ادعا نمی کنم که اشتباه نمی کنم و حتی همیشه طبق این توصیه ها انجام میدم ولی در کل خوبه.

از این که می بینم زهرا بچه شادی هست واقعا شاد. خوب می خنده شادی می کنه به چیزهای کوچیک راضی می شه. خوب بازی می کنه. خداییش تحمل کردن سخته. سخته که همه چیز رو به هم بریزه و تو هی جمع کنی. سخته باید همش مراقبش باشی و چون داره کارهای خطرناکی می کنه. سخته چون خیلی ها از این آزادی هایی که تو بش دادی بت ایراد می گیرن. فرقی نمی کنه چه اینا تحصیل کرده باشن یا نباشن.

ولی من به زهرا آزادی دادم. خونه رو به هم می ریزه کابینتا رو می ریزه بیرون. چیزها رو خراب می کنه ولی امیدوارم و فکر می کنم جواب بگیرم.

باید بپذیریم زهرا تواناتر شده دیگه اون بچه ای نیست که هرچوری می خواستیم می ذاشتیمش . مثل عروسک باش بازی می کردیم هر جا می خواستیم می بردیمش. و اون راضی بود. حالا اون عروسک ما نیست. حالا واسه خودش علاقه پیدا کرده حالا می خواد بازی کنه و  بازی برای کودک مثل اکسیژن است . پس نمی تونه بازی نکنه باید بازی کنه و هر چقدر الان بازی کنه بزرگ که شد دیگه نمی خواد بازی کنه و چون تخیل نداره نمی شه الان ازش انتظار داشت که فقط با اسباب بازی بازی کنه وسایل خونه همه اسباب بازی هاش هستن و می خواد همه چیز رو تجربه کنه. برای اون تجربه اینکه آب ریختن روی موزاییک با سرامیک  فرق داره مهمه.

امیدوارم و دعا می کنم خدا توان ، تحمل و صبوری این رو به من بده که با زهر ا تا کنم.

زهرا رو وقتی می برم بیرون همه چیز رو با دقت نگاه می کنه خیلی جالبه همه چیز رو. براش خیلی چیزها چالبه. خیلی دوست داره که از پله بره بالا و پایین و جالبه که هر پله ای که می بینه چندین بار می خواد ازش بره بالا. جالا هی بش بگو بابا از این طرف برو. راه خودش رو می ره.

چند وقت پیش داشتم کناب "من دیگر ما " را می خواندم البته این کتاب چند جلده و من همش رو وقت نکردم بخونم. کتاب های خیلی چالبی بود و از همه مهم تر این که نویسنده اش ایرانی یود و حدیثی بحث می کزد. از این کتاب خیلی چیزها یاد گرفتم.

تو این کتاب نوشته بود که استقلال از امنیت و آزادی بروز می کنه هر چی بچه این دو تا رو بیشتر داشته باشه روند استقلال خودش رو بهتر طی می کنه امنیت به معنای این که هر وقت بجه بخواد مامان بش برسه و آزادی هم که معلومه در چهارچوب حفظ سلامتی و ادب بچه. من سعی کردم برای زهرا این شرایط رو فراهم کنه خداییش خیلی هم سخته ولی الان زهرا داره مستقل می شه و شاید زیادی هم مستقل شده وقتی می بریش بیرون یا تو پارک می ره بازی می کنه و نمی ترسه البته بجه های این جوری معمولا در حدود 18 ماهگی دوباره دوران وابستگی شدیدی رو تجربه می کنن که باید آدم مواظب باشه.

اما زهرای ما

الان داره اوج دوران شیطنت و شیرینی خودش رو تجربه می کنه. با همه چیز بازی می کنه.  بعضی روزها می ره پارک و با وسایل بازی می کنه. این قدر هم بش خوش می گذره و خسته می شه که تا بیارمت از خستگی می خوابه. علاقه شدیدی به بچه ها داره و هر بچه رو هر جه که بینه می خواد بره پیشش. اصلا یه جیعی از شادی می زنه که نگو و خدا رو شکر تعاملش با بچه ها خوبه یعنی مثلا نمی زنه اونا رو البته در مقابل نوزادان خیلی واکنش ازش ندیدم.  از نظز حرکتی داره پیشرفت می کنه و مثلا از پله هایی که نرده دارن بالا پایین می کنه چون هر پله ای که دیده رفته بالا به کمک ما و ...

فقط خیلی چیغ می زنه وگاهی ما رو با جیغاش اذیت می کنه یعنی وقتی چیزی بخواد تا برسی ببینی چشه جیغ می زنه. دقت کردم دیدم بعضی وقتا الکی چیغ می زنه یعنی می ره تو آینه وای میسه و جیغ می زنه انگار از این صدایی که می تونه تولید کنه خوشش میاد. آخه خیلی هم دوست داره که صحبت کنه. امیدوارم زود از کلش بیفته و دیگه جیغ نزنه.

خوب امروز به جای انجام کارهام نشستم پشت لب تاب تا پست بذارم و همه کارهام مونده. در موقع بیداری زهرا عملا نمیشه نشست پشت لب تاب چون زهزا غوغا می کنه  تا بذاریش اول روی میز و بعد شروع می کنه می خواد با لب تاب بازی کنه . لب تاب رو ببنده. دکمه بزنه و خلاصه هر کاری که بتونه.

به خاطر همین من تقریبا تو ساعت هایی که خوابه و کارهای خونه رو انجام داده باشم کارهای ضروری با لب تاب رو انجام میدم

خداحافظ

 

 



      

زهرا دیگه بزرگ شده 93/11/6

به نام خدا

سلام به زهرای عزیزم

این روزها که می بینمت، احساس می کنم خیلی یزرگ شدی. رفتارت داره بزرگ می شه. رفتارهایی ازت می بینم که انتظار نداشتم. یه دفعه احساس می کنم زهرای من بزرگ شده. آره بزرگ شدی. رفتارات بزرگ شده. قد و قواره ات زیاد تغییر نکرده. وقنی محبتت رو نسبت به خودم می بینم. وقتی علاقه و ابراز محبتت رو نسبت به بابات می بینم وقتی تعاملاتت رو با کسایی که می شناسی می بینم این رو احساس می کنم. کسایی رو که می شناسی خودت رو می ندازی تو بغلشون مثل زن عمو رو که بیشتر می بینی.  وقتی می بینم که موقع اذان می ری و سجاده منو بر می داری کشون کشون می یاری.  ( خداییش اون موقع آدم چه احساسی داره وقتی می بینی بچه یک ساله هم می فهمه که الان موقع نمازه)

وقتی خودت می ری و پارچه خشک کن  رو برمی داری از تو کشو می یاری و می ری پشت در دستشویی وای می سی تا ببرم بشورمت( البته این فقط وفتی اتفاق می افته که جسابی کثیف کرده باشی و خودت بدت بیاد وگرنه بقیه مواقع که با دعوا می برمت)

وقتی تکبیره الاحرام رو می گی ( قشنگ دستاتو می بری کنار گوشت ) بعد رکوع می ری و سجده می کنی خداییش تا الان که سجده ها و رکوعت رو خوب انجام میدی (مثل بقیه بچه ها نبوده که یه چیزی بین رکوع و سجده می رن یعنی در حالت رکوع سرشون رو تا مهر می رسونن)

آره زهرا جون داری یزرگ می شی و من دیگه داره حساب از دستم در می ره که چطوری داری بزرگ میشی.

دوست داره مامان خیلی.

نمی دونم کی اینا رو می خونی. یا برای بار چندمه که داری اینا رو می خونی ولی بدون که  امیدوارم بزرگ بشی یزرگ بشی تا به رشدی که خدا برات در نظر گرفته یررسی و من همیشه برات دعا می کنم که اون قدر بزرگ بشی تا  در جوار  حضرت زهرا باشی .  و یادت باشه که اسمتو زهرا گذاشتیم  تا همان طور که اسمت زهاست خودت هم شبیه صاحب اسمت بشی.



      
   1   2   3   4   5   >>   >